تفرج در عرش
از کورى ديده ملائک
چون بود به راه قُرب، سالک
در گاح نخست آن عمارات
از بهر تفرّج ادارات
افتاد جلو مکائيل
مى داد به آب و تاب تفصيل:
“کاين دايرهٔ محسابات است
وين شعبهٔ ثبت کاينات است
اين مرکز قحط و سيل و طوفان
واين دفتر مرگ و مير انسان
من بنده رئيس کلّ اينجام
هر امر که باشدت بفرمام!”
آن يک به تعارفات معمول
وين يک به اداى شکر مشغول
ناگاه زحق خطاب آمد:
“ميکال ولش بکن بيايد!
دانى که منش در انتظارم
با وى دوهزار کار دارام!”
حضرت چو شنيد امر دادار
فرمود: “دگر خدا نگهدار!
هرچند مناظرى قشنگ است
ليکن چه کنم که وقت تنگ است
اميّد که بازهم بيايم
آنوقت، ز سر بکو برايم!”
فرمود و روانه شد به سرعت
سوى در اندرون عزت

