جبرئيل در زمين
جبريل غريق بحر حيرت
پائين شد از آن الاغ رحمت
افسار مبارکش به در بست
آهسته هرآنچه زد به در دست
از سوى درون خبر نيامد
کوبيد و سرى به در نيامد
پس، از سر اضطراب و اجبار
يک شيرجه زد بداخل دار
در صحن سراى با نُک پا
آمد بر رختخواب اعلا
آهسته عبا کشيد يکسو
دستش بنهاد بر سر و رو
حضرت به تصور حُميرا
فرمود بدان لسان شيوا
کاى “عايشه جان، مده عذابم
امشب دگه ول بکن بخوابم!”
فرمود و به خواب و خرّ و خرّ شد
جبريل زخنده روده بر شد
چون چاره نبود و داشت پيغام
از حضرت ذوالجلال و اکرام
بنهاد به بيخ گوش او سر
با خنده سرود کاى “پيمبر!
من عايشه نيستم، امينم
بگشاى دو ديده و ببينم!”
با صد خم و پيچ و زير و بالا
تا نيمه گشود چشم شهلا
فرمود که “اى امين بارى
اين وقت شبم چکار دارى؟”
گفتش: “که نه وقت خواب ناز است
درهاى حريم عرش باز است
يک امشبه در قرون و اعصار
ذات احديّت است بيکار
خواهد که رسول خود ببينيد
با وى دو سه ساعتى نشيند”
بشنيد چو اين رسول اکرم
از شوق زجاى جَست در دم
پيچيد به سر عمامه اش را
پوشيد به تن قباى يک لا
پرسيد: “که از براى اين راه
آذوقه بياورم به همراه؟”
گفتا: “نه، اگرچه ره دراز است
ز آذوقه، رونده بى نياز است
زآنرو که گسيل کرده دادار
از بهر تو يک الاغ پردار
گر بر سر زين آن نيشينى
دروازهٔ آسمان ببينى
يک لحظه تو را بحق رساند
اندر تک و پو به ره نماند”
رفتند زخانه هر دو بيرون
کردند در سراچه کولون
گشتند سوار خر فرشته
جبريل و رسول حق دو پشته
ناکرده اشاره با تُک پا
پُرّيد به قاب۱ قوس ادنا۲
گردون شده بود آب و جارو
صف بسته فرشتگان به هر سو
چبريل ز ترک جست پائين
افتاده جلو به رسم و آئين
فخر ِ بشر از ميان هر صف
ميراند به مثل برقّ رَفرَف
هر دسته که ميکشيد هورا
از لطف همى گداشت بالا
مى گشت بدين جالال شايان
نزديک به بارگاه يزدان
قصرى که بشر نديده تايش
گنگ است زبان ز وصف نامش
نه اول و آخرش پديدار
نه قُبّه و انتهاى ديوار
سرتاسر آن زسنگ الوان
فيروزه و لعل و يشم و مرجان
در جاى چراغ طاق دهليز
خورشيد به چنگکى گلاويز
درهاى مُرصّع و پلاتين
منقوش به نقشهاى رنگين
هر سوى فرشتگان و حُجّاب
واقف به در و دريچه و باب
ميکال دم در عمارت
استاده به انتظار حضرت
تا شکل بُراق بر فلک ديد
صد مايل به پيشواز پريّد
اند وسط زمين و افلاک
بگرفت عنان اصل لولاک
از ديده ز روى صدق چون دُر
مى ريخت سرشک وجد شُرشُر
زد بوسه به پاى نازنينش
ماليد به گرد ره جبينش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ مابين قبضه کمان و گوشه کمان ۲ـ دنيا
* * *
تا ختم رُسُل دم جلو خان
پائين شد از آن الاغ پرّان
از کلهٔ بُرج خود سرافيل
در صور دميد نفخ۱ تهليل۲
آنسان که ملائک سماوات
گشتند ميان غرفه ها مات
“کاين دبدبه و جلال و تمکين
وين غزّت و زيب و فرّ و آيين
از بهر کسى که در آسمانها
از روز ازل نگشته پيدا؟!
آخر مگر اين بشر چه بوده؟
کاين طور دل از خدا ربوده؟
فخر است گرش به وحى و تنزيل!
از نزد خدا رسانده جبريل
گر وحى به پشه اى رسانَد
صد مرتبه بيشتر بداند!؟”
ناگاه خطاب آمد از حق:
“کاى خيل فرشتگان احمق!
اين عبد ذليل با تميز است
زين روى به نزد ما عزيز است
آنهاى دگر که در امينند
در راه و روش نه اين چنين اند
گويند که جلوهٔ خداييم
در راه لقا و ارتقاييم
کفر است بنزدشان عبادت
آن مبدأ و منشأ شقاوت!”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ دميدن، و زيدن ۲ـ تسبيح کردن، لااله الا الله گفتن

