حريم عرش

حريم عرش

 

بگذشت نظر کنان به هرسوى
از چند سراى توى در توى

اندر ته آن سراى آخر
بُد راهروى ز زرّ احمر

جبريل درش ستاده بر پاى:
“کاين راه حَرم بود، بفرماى!”

فرمود: ” مگر دگر نيايى
تا ره به برادرت نمايى؟”

گفت: “ار قدمى نهم فراتر
سوزد پر و بال من سراسر

يک مرتبه از غلط نهادم
شش ماه به بستر اوفتادم

تو محرم راز کردگارى
هر جاى توان قدم گذارى!”

در داخل آن رواق باريک
همچون ظلمات جهل تاريک

مى جست لقاى اصل امکان
همشهرى يعرب بن قحطان

ناگه زکنار آسمانها
شد همهمه اى عجيب بر پا

برخاست ز هر طرف هياهو:
“ميکال چه شد؟ فلان ملک کو؟!”

اين گفت: “بگير و!” آن دگر: “گير!”
اين يک که: “بکش طنابش از زير!”

“شل کن! که بس است تا همينجا”،
“جبريل! بکش تو رو به بالا!”

دادار در انتهاى دالان
در حالت امر و نهى امکان

يک راز ز رازهاى مستور
با صد عجله نمودش از دور

فرمود: “برو! نه ايست اينجا!
مختل شده کار نظم دنيا

آنى دگر ار به جا بمانى
برهم خورد اصل زندگانى

از آنکه ستاره اى به گردون
رفته ز مدار خويش بيرون

يک موى دگر اگر شود دور
بايد بدمند نفخ در صور

اصلاح مدار اين ستاره
صد سال، درست کار داره

پيغمبر ما در اوج افلاک
از غبن
۱ لقاى۲ دوست غمناک

بوسيد زجان زمين افلاک
آمد ز سرا برون ثنا خوان

جبريل و بُراق هر دو آنجا
بودند به خدمتش مهيّا

زان راه که رفته بود برگشت
اين مرتبه بى سياحت و گشت

يک لحظه تمام اين سفر بود
کاين نقل مجالس بشر بود

در بخش نخست هر کتابى
مخصوص بدين فسانه يابى

هرجا سر منبر و مناره
بهرش دوهزار جامه پاره

من صورت وهم از آن زدودم
گوى از همه سنبلان ربودم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ حسرت ۲ ـ وصال

پاسخ دهید