حکايت ابن امّ هانى
درشهر مدينه بُد جوانى
مشهور به ابن امّ هانى۱
چون والده را زلطف، حضرت
مى داد مهى دوبار زحمت
منظور رسول عالمين بود
انگشت نماى آن و اين بود
از بهر تقرّب پيمبر
هرکس زصحابه داشت دختر
مى خواست به ميل و شادمانى
کابين دهدش به رايگانى
ليک او ز سر وفا و مردى
ميلى به بتان حى۲ نکردى
از آنکه ز روى صدق و ايمان
با يکدگر آن دو بسته پيمان
اينگونه که تا در اين جهان اند
مهر دگرى به دل نخوانند
هم اينکه اگر يکى بميرد
آن همسر ديگرى نگيرد
يک چند به منتهاى عشرت
بردند ز عُمر خويش لذّت
هر روز به يکدگر فزونتر
مى گشت علاقهٔ دو همسر
در عز و سرور و شادمانى
روزى زقضاى آسمانى
رفتند به عزم و قصد ديدار
در منزل پيشواى اخيار۳
آن روز ز قفر۴ ابن علقم
از بهر پيمبر مکرّم
آورد يک از بنى اميّه
يک شقّهٔ سوسمار هديه
زان طبّلک چرب و نرم و پروار
فرمود که از براى ناهار
سازند محمر ۵ و طبيخى
هم کوفته و کباب سيخى
با “فضّه” چو بود کار خانه
زان ساخت خوارک چهار گانه
خوش رنگ و لذيذ و تُرد و پر آب
آنسان که کسى نديده در خواب
گر دست به ظرف آن رسيدى
صد مرتبه در دهان مکيدى
از بوى خوشش بوقت اطعام
همسايه سرک کشيدى از بام
خوردند از آن طعام الوان
با رغبت و اشتهاى شايان
در بين غذا ز شير اشتر
کردند پياله هاى خود پُر
بهتر ز شراب ناب و شربت
بردند ز شير کنده(؟) لذّت
از عشق خدا به ميهمانى
پُر خورد عروس اُمّ هانى
آنقدر که معده نفخ و دم کرد
زير دل نازکش ورم کرد
در روده فتاد پيچش و زور
از ديده پريد بينش و نور
تا شوى کشيدش اندر آغوش
يک صيحه زد و برفت از هوش
کف کرد دهان و رنگ رخسار
چون توت سياه و تيره و تار
مادر شوهرش ز هول آن حال
زد دست و به تن دريد سربال۶:
کاى: “فَصّه، بدو! برس بدادم!
اون طشتک و زود بيار از آن دم!
اى رابعه!!، قنبر و صدا کن!
ور بپّرى، فکر يک دوا کن!
آخ مُرد عروس تازه بانو
واى خاک به سرم اهو، اهو، هو!”
هم ديد که يار جانى
بدرود سراى زندگانى
بگريست که اى اجل کجائى
تا همره دلبرم نمائى
من زنده و يار مرده در بر
اى کاش نزادمى ز مادر
حضرت به ميان اين هياهو
فرمود: “بسه حيايتان کو؟
با آن همه معجزات غرّا
نشناخته ايد تازه من را؟
آسان بُوَد از براى بنده
تا مُرده کنم دوباره زنده
زين همهمه و غريو و غوغا
پيش همه مى شويم رسوا
گويند که معجزات او کو؟
آخر چه پيُمبريست يارو؟
حالا بسه مُرده رو بياريد
بيرون دم کفش کن گذاريد!”
شد بهر وضو کنار چاهک
رو شست و دوساعد مبارک
هم مسخ کشيد بر سر و پا
رو کرد به کعبه مُعلّا۷
در عين تضرع و انابت ۸
آورد بجا نماز حاجت
برداشت دو دست سوى داور
تا رفت کند دعاى آخر
جبريل امين بسان قرقى
آورد ز عرش، وحى، برقى
کاى فخر بشر بحکم حق ايست
زنده نکنش صلاح او نيست
وارفت چو يخ رسول بطحا ۹
فرمود، “عجب! خدا رو بپا!
هم ميدهد اختيار کامل
هم مى کند امر و نهى نازل
هم معجزه کن که اهل دنيا
گردند عَبيد حضرت ما
هم دست زمعجزت نگهدار
والله که خنده داره اين کار!
برخيز و پپر دوباره بالا!
گو تا کى؟ و چند حکم بيجا؟
گر زنده نشد بجان جبريل
من مفتضحم ميان فاميل”
۱ـ ام هانى: دختر ابوطالب خواهر على زن هُبَيرة بن عمرو، عمه حسين و حسن صفحه ۳۹۰ “پيفمبر دزدان” ـ باستانى پاريزى۲ـ زنده ۳ۤـ خير، نيکان، برگزيدگان (فرهنگ عميد) ۴ـ بيابان بى آب و علف ۵ـ سرخ کننده، دوايى که بقوت و گرمى و جذب خود عضو را گرم گرداند (فرهنگ عميد) ۶ـ پيراهن ۷۶ـ والا، بلند مرتبه ۸ـ توبه کردن ۹ـ رود فراخ ظاهراً يکى از القاب محمد بوده
* * *
جبريل پريد و زود آمد
گفت: “اوت سلام ميرساند
گويد که براى حرف اينها
صد مُعجزهٔ دگر بفرما!
اما به جهان عروس مُرده
ديگر نشود دوباره زنده
بهرش به کنار حوض کوثر
قصريست بپا ز زرّ و گوهر
البته هوا و آب آنجا
بهتر بود از قِفار۱و صحرا
سالى دو سه عيش مى نمايد
تا شوهرش از عقب بيايد.”
رو کرد به اهل بيت اطهار:
“بى گريه درست شد دگر کار!
جبريل امين کنون در اينجاست
او شاهد گفتگوى ماهاست
السّاعه مرا نمود مُلهم
تا از همهٔ شما بپرسم
کز روى شعف کدام يک را
ترجيح دهيد از اين دو دنيا
اين عالم دون و رنج و محنت؟
يا آخرت و قصور و جنّت؟”
گفتند تمام، “دار عُقبا”
فرمود، “هزار بارک اللّا!
صد رحمت حق به شيرتان باد
روح پدرانتان شود شاد
حقا ز صفاى قلب و ايمان
هستيد تمامتان مسلمان
دنياى دَنىّ شُوم غدّار
خوبست براى عيش کفّار
آنرا که عقيده اى تمام است
دل بستگى جهان حرام است!
با آن همه قصرهاى جنّات
ماند کسى اندر اين کثافات!؟
جان همه تان که تا بدين دم
در دار فنا به زور ماندم
زيرا که خدا، کسى ندارد
تا کار مرا به وى سپارد
در عالم زر۲ من از خجالت
گشتم مُتقبّل رسالت
در قوم جهود دون هزاران
بودند پيمبران يزدان
از ريش بلندى و حماقت
ريدند به خرقه رسالت
از ترس شهان مصر، موسى
با کون برهنه زد به دريا
من از پى خبطهاى ايشان
جان مى کَنم اندر اين بيابان
پس امر خدا و رأى بنده
اينست که مرده بودنش بهِ
نعلين مرا بيار “قنبر!”
من يک دقه ميروم دم در”
چون ديد جوان که فخر لولاک(؟)
قد اوشک٭ ضربهٔ على الچاک
برچست و به اضطراب و بگرفت
دامان مبارک از عقب سفت
:”کاى مُرسل کردگار بيچون
يکدم مرو از سراى بيرون
بر شيوه حضرت مسيحا
اين مرده زلطف زنده فرما
مپسند بَرَت چنين نگارى
ميرد ز خوراک سوسمارى
بر وعدهٔ خويشتن وفا کن
يک خواهش ديگر از خدا کن!”
در خشم شد از جوان پيمبر
فرمود که: “تُف به ذاتت اى خر
دامان مرا زکف رها کن
جِر مى خورد از عقب حيا کن
والله هه اگر اينا بزارن
ميدم پدرت رو در بيارن
با اين دک و پوز چرک و گُنده
عاشق شده او براى بنده
ما فکر جهان و دين و عقبا
اين يک وجبى به فکر زنها!
ول کن که ميگم عُمر بيايد
با مشت و لقت لِهَت نمايد!”
ول کرد ز ترس و گشت خاموش
افتاد به خاک راه مدهوش
زين پس بشنو جوان نوميد
در عالم بيخودى چها ديد
ابرى سيه از کران گردون
چون ديو تنوره زد بيرون
بگرفت سراسر جهان را
اندود به قير آسمان را
پيچيد و سپاه خور زبون کرد
از کشور روشنى برون کرد
طوفان شد و گرد باد و باران
لرزيد به خود بناى کيهان
در اين زد و خورد و شور و غوغا
گرديد فرشته اى هويدا
آراسته با سلاح زرّين
پرواز گرفته سوى پائين
با ضربت تازيانهٔ نور
بنمود جُنود۲ اهرمن دور
گه راست شکست و کار چپ ساخت
گه يک تنه پشت خصم دون، تاخت
تا در دل تيرهٔ سياهى
افکند تزلزل و تباهى
در داد به باد خانمانش
خور کرد پديد از نهانش
افراشت درفش روشنائى
از پرتو نيروى خدائى
وانگه به هزار عزّ و آئين
بگرفت فرشته راه پائين
پَر باز نمود و چرخها زد
تا روى زمين فرود آمد
بنشست و سَر جوان به زانو
بنهاد و ستُرد خاکش از رو
با مهر بسى نوازشش کرد
ماليد و کمى بهوشش آورد
بگشود چو چشم و آن ملک ديد
با نالهٔ سوزناک پرسيد:
“کاى حور بهشتيم ز يارى
از يار بگو خبر چه دارى؟
آيا که خدا زمهربانى
در کالبدش دميد جانى؟
يا نيست به تن روان پاکش
خواهند سپرد زير خاکش؟”
زين گونه بسى سرود و گرييد
گه دست فشاند و گاه غلتيد
در پاسخ آن جوان ناکام
با خنده فرشته گفت: “آرام
اين گريه و ناله را بها نيست
تأثير به درگه خدا نيست
هرکس که سُپرد جان به قهّار
از وى نتوان ستد دگر باز
سرتاسر قصه مسيحا
تزوير و فسانه است و بى پا
اين معجزه کار انبيا نيست
مرگ است و براى آن دوا نيست
چون وعده نبى نگشت جارى
فرمود بدون شور، بارى
جبريل امين ز عرشش آمد
کاين معجزه را زوى نخواهد
بيهوده مباش زار و غمگين
برخيز و مرا بدوش بنشين
تا سير دهم، ترا به آنى!
در جنّت عدن جاودانى
بينى به دو چشم خويشتن باز
معشوقه به صد کرشمه و ناز
آرام گرفته بر سريرى
منصوب به قصر دلپذيرى
سنگش همه سيم و زرّ و گوهر
صد ذرع، کنار حوض کوثر
در خدمت او ز خيل غلمان۳
اينقدر که صد و حصر نتوان
حيف است که عيش و نوش آنجا
از دست دهد براى دنيا
برخيز که اندر اين جهانم
امرست که بيش از اين نمانم”
از جاى، جوان يار مرده
برخاست فکار۴ و دل فسرده
تا بر سر دوش وى مکين۵ شد
پران سوى چرخ چارمين شد
بگذشت چو اندکى ز پرواز
از ديده دلش تپيد و آغاز
بنمود فغان: “کزين مکانم
پرتاب نما که سوخت جانم
آن آتش و دود و شعله از چيست؟
تعذيب۶ و شکنجه را سبب کيست؟
بى رحم ترين پادشاهان
هرگز ستمى نکرده اينسان!
زين بيش مبر سوى بهشتم
از يار گذشتم و بهِشتم!”
با خشم فرشته گفت: “خاموش!
بربند دهان و باز کن گوش
هنگام سوال و گفتگو نيست
بشنو که عُقوبت از پى چيست؟
آن آتش بى کران حجيم است
جان سوز و عذاب آن اليم است
سوزند در آن گناهکاران
تا روز ابد به حکم رحمان
بشنو که گناهشان بدنى
کفرى به زبان و دل نرانى
آن مرد که درميان آتش
در تاب و تب است جسم و جانش
از عقرب و کَفچه مار و ثُعبان۷
افتاده بجان وى هزاران
با گُرز به کلّه اش نوازند
هى خُرد کنند و هى بسازند
گفته است چنين: خدا جفنگ است
کو باعث شرّ و شُور و جنگ است
از بهر چه آفريد شيطان؟
انداخت به جان مال و انسان؟
آنقدر ستمگر است و خونخوار
کش نام نهاده اند جبّار!
بى امر وى ار کسى بگوزد
سى قرن در آتشش بسوزد!
آن بانوى خوبرو که آنسان
در قعر جهّنم است سوزان
چنبر زده مار برميانش
زقوم۸ کنند در دهانش
از جهل، شب عزيز احيا
با شوهر خويش خفته يکجا!
در کوچه، رُخ نکو گشاده
با مرد غريبه دست داده!
يک مسئله اى ز دين نُپرسيد
بر ريش جناب شيخ خنديد!
شخصى که در آن ميان عيان است
مى رقصد و آتشش بجان است
چون سنگ سياه کعبه را ديد
از صدق بدور آن نرقصيد
در طوف به نيروى سر انگشت
با حالت محرمى۹ شپش کُشت!
اندر عوضش ز گوسفندان
بر حکم خدا نکرد قربان
آن دسته که در ته حجيم اند
در بند عُقوبتى اليم اند
از پشت زبانشان برون است
و ز جمله عذابشان فزون است
گفتند ز راه گذب و بهتان
از جانب حق نبوده قرآن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ بيابانها ۲ـ پير فرتوت ۳ـ فرشته مرد ۴ـ دل آشفته ۵ـ مکان گرفتن، جا گرفتن ۶ـ شکنجه ۷ـ مار بزرگ اژدها ۸ـ گويند درختى در جهنم با ميوه اى بسيار تلخ که دوزخيان از آن خورند ۹ـ کسى که در مراسم حج احرام به تن بسته
* * *
زين سوى ميان شعله و دود
دو ملحد رو سياه مردود
در بوتهٔ سُرب تاب داده
مانند سگان برو فتاده
اجساد پليدشان خراشند
زرنيخ به لاى آن بپاشند
اين نسخه شعر ابن ديلاق
در مطعبه چاپ کرده قاچاق
آن رفت و خريد و خواند و خنديد
از قهر خداى خود نترسيد”
“بس کن ملکا که تاب ديدن
زين پيش نمانده است بر من
يا زود بپر که اين نبينم
يا پرت نما سوى زمينم
ازبهر دو روز زندگانى
با محنت و رنج و ناتوانى
اين قدر حساب و داد و فرياد
زين گونه شکنج و جُور و بيداد؟
انصاف بده که هيچ دانا
اين گونه بساط کرده برپا؟
يک جاى، قضا، قَدر و تقدير
يکسوى عِقاب و ضجر و تدمير۱
مهر آرد و مردمى بسازد
کين جويد و جانشان گذارد
گر هست به هرچه هست دانا
از چه کند امتحان بيجا؟
ور عالم سرّ و الخفى ۲ نيست
پس دعوى علمش از ازل چيست؟
مُردم ز شرار و هول اينجا
رحمى ملکا بمن ببخشا
بس کن! مَبَر م بيفکن از دوش
مى گفت و دوباره رفت از هوش
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ هلاک کردن
پايان معراج نامه

