حکايت جنگ احُد
در جنک اُحُد يکى ز ُکًفار
با نيزه دريد پشت عمّار
بيچاره ز روى زين نگون شد
مُستغرق بحر خاک و خون شد
آنقدر ز زخم و مرگ ترسيد
کز ترس به دامن زره ريد
در معرکه با نشين پاره
از دست شده عنان چاره
تا صيحهٔ “وا محمدا!” زد
حضرت به مثال برق آمد
چون چاک پس ورا نظر کرد
با دست مبارکش دَمَر کرد
آب دهنى به ريشش ۱ افکند
تا خون جراحتش شود بند
زان آب دهان سراسر ريش
جوشيد چنان نکوتر از پيش
کان گر سر ذرّه بين نهادى
يک مو اثرى نشان نديدى
ايکاش که زنده بود “پاستور”
تا از تُف حضرتش دوصد جور
مى ساخت دوا براى هر درد
رغم همه دهريان نامرد
اى دهرى سگ پدر که چون خر
انکار کنى تُف پيمبر
بيچاره دليل و حجّتت چيست؟
آيا که خدا در آسمان نيست؟
از کفر تو هم خبر ندارد؟
زقّوم۲ ته سَقَر۳ ندارد؟
تُف بر تو که لوس و بى حيائى
صد تُف، تُف پاک انبيائى
افسوس که قدرتى ندارم
تا خشتک دهريان درآرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ زخم ۲ـ درختى ته جهنم که ميوه هاى بسيار تلخ و سمى دارد ۳ـ جهنم

