ليلهٔ معراج

 

 

ليلهٔ معراج


يک ليله ز ليله هاى ديجور۱
بى نام و نشان ز ذرهّ اى نور

گيتى شده غرق بحر ظملت
مردم همگى به خواب راحت

افلاک مُنظّم و مُرتب
تعمير نخواستى در آن شب

نه همهمه و سر و صدايى
نه دست کسى پى دعايى

هر گرسنه اى که بود دلريش
جان داده به زجر ساعتى پيش

هم کودک بى پدر ز زارى
مدهوش فتاده در کنارى

مظلوم که ساعتى دو صد بار
برداشت دو دست سوى دادار

جان داده به زير تيغ بُرّان
آسوده ز مهر و کين دوران

اندر دل اين شب سيه فام
کاين بحر وجود بود آرام

دادار جهان به عرش اعلى
بى کار نشسته بود تنها

نه ميل که عالمى دگر بار
از قدرت “کُنْ” کند پديدار

نه حوصله اى که باز از سر
تاليف کند “کتاب” ديگر!

چون کار نبود و حالت کار
افتاد بفکر دعوت يار

يک يار ورا در اين جهان بود
پيغمبر آخرالزمان بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ تاريک

پاسخ دهید